Darklife

دیگر خسته شدم از بس از “تـــــو” نوشتم میخواهم از “خودم” بنویسم “من” هنوزم دوســـــتـــت دارم

Darklife

دیگر خسته شدم از بس از “تـــــو” نوشتم میخواهم از “خودم” بنویسم “من” هنوزم دوســـــتـــت دارم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

جرم عاشقی♡

جرم:عاشقی/:
حکم:
محکوم به مرده متحرک شدن در اتاقی کوچک و تاریک تا ابد...
وعده صبحانه میشود مرور خاطرات و خوردن غصه ها..
کشیدن دردها میشود سیگاری که دود میشود..
در وعده ناهار بغض ها قورت داده میشود، به همراه اشک های چشمانش
آن بغض ها ع گلویش پایین میرود..:)
کشیدن تیغ ها روی دست و کبود شدن دستانش،قرمزی چشمانش،فریادهایش میان وعده ای تلخ است...
شب ها با یک آغوش دلتنگی،با تصور وجودش،با آرزوی آغوش و شنیدن دوستت دارم های دوباره اش
در نیمه های صبح به خواب میرود
خوابی که به مرگ شباهت دارد...
او روزی هزاران بار جان میدهد اما باز هم
زنده است....ع اسمش پیداست:مرده متحرک):

 

 

تا حالا شدع!!؟؟

تا حالا شده با خودتون فکر کنین عجیب ترین چیز تو دنیا چیع!؟
عجیب ترین چیز تو دنیا لبخندیِ که پشتش یع آدم داغون پنهون شدع..یع آدم خستع..آدمی که خستع تر ع چیزی کع بخاد خودشُ حالشُ بع بقیع توضیح بده..آدمی کع ع بیمعرفتیای بهتریناش دلش گرفتع..

میدونین سخت ترین کار دنیا چیع!؟
این کع ب خاطر حال اطرافیانت چشم رو خودت و دلت ببندی..برا اینکه اونا حالشون بد نباشه قلبت و بزاری زیر پاهات و با بی رحمی ع کنارش بگذری..برا اینکع ی وقت اونا غصه نخورن حرفی ع حال خودت نزنی اما همیشع باشی سنگ صبورشون و در آخر ب عنوان ی بی معرفت انگشت اتهامشون بع سمت تو باشع..

بد ترین درد تو دنیا!؟
اینکع ع خوب بودن انقدری ضربه خورده باشی کع ع خوب بودنت خجالت بکشی و دلت بخاد ی آدم بد باشی..اینکع هر روز سعی کنی خودت و تبدیل به ی آدم بی رحم بی تفاوت کنی اما نشع....

 

 

نظرتون؟!  :)

معشوقه بیرحم من :)

دلتنگی هایم را ندید که با یاد جدایی از او در قلبم لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشدند دلتنگی هایی که مرا تا مرزجنون پیش میبرد دلتنگی هایی که نفس کشیدن را برایم دشوار میساخت دلتنگی هایی که تنها با یاد جدایی مرا به این حس ها دچار کرده بود حال پس از جدایی چه بر سرم آورده....
سخت ترین وتلخ ترین  لحظه برایم لحظه جدایی بود لحظه ای که خود جدایی روح از تن را به چشم دیدم،لحظه ای که پس از آن تمام من خلاصه شد در لبخند های تلخی که خود از تلخی آنها خسته ام ...من بیشترین وابستگی هایم را علایقم را عاشقانه هایم را به پایش ریختم به پای اویی که اکنون من در هیچ کجای  قلبش جایی ندارم در قلب اویی که تمام دنیایم خلاصه شده در لبخند زیبایش ...لحظه ای که تمام تنم به لرزه در می آید از نگاهش نگاهی که برای من هزاران معنی دارد و برای او بی حس ترین و سرد ترین و عادی ترین نگاه است...کاش اوهم به اندازه یک شب حتی یک لحظه حس های مرا تجربه کند دیوانگی هایم را،دلتنگی هایم را،تنهایی هایم را،عاشق بودنم را😔💔

 

 

نظرتون!؟؟ :)