Darklife

دیگر خسته شدم از بس از “تـــــو” نوشتم میخواهم از “خودم” بنویسم “من” هنوزم دوســـــتـــت دارم

Darklife

دیگر خسته شدم از بس از “تـــــو” نوشتم میخواهم از “خودم” بنویسم “من” هنوزم دوســـــتـــت دارم

معشوقه بیرحم من :)

دلتنگی هایم را ندید که با یاد جدایی از او در قلبم لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشدند دلتنگی هایی که مرا تا مرزجنون پیش میبرد دلتنگی هایی که نفس کشیدن را برایم دشوار میساخت دلتنگی هایی که تنها با یاد جدایی مرا به این حس ها دچار کرده بود حال پس از جدایی چه بر سرم آورده....
سخت ترین وتلخ ترین  لحظه برایم لحظه جدایی بود لحظه ای که خود جدایی روح از تن را به چشم دیدم،لحظه ای که پس از آن تمام من خلاصه شد در لبخند های تلخی که خود از تلخی آنها خسته ام ...من بیشترین وابستگی هایم را علایقم را عاشقانه هایم را به پایش ریختم به پای اویی که اکنون من در هیچ کجای  قلبش جایی ندارم در قلب اویی که تمام دنیایم خلاصه شده در لبخند زیبایش ...لحظه ای که تمام تنم به لرزه در می آید از نگاهش نگاهی که برای من هزاران معنی دارد و برای او بی حس ترین و سرد ترین و عادی ترین نگاه است...کاش اوهم به اندازه یک شب حتی یک لحظه حس های مرا تجربه کند دیوانگی هایم را،دلتنگی هایم را،تنهایی هایم را،عاشق بودنم را😔💔

 

 

نظرتون!؟؟ :)


 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی